محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1092

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

خود با سه هزار مرد ايدر آمد . و نامهاى ايشان به منصور آورد . و منصور همه سرهنگان را عطا فرمود و كهتران را روزى بداد و گفت شما را گناه نبود كه سلطان شما را فرموده بود كه فرمان او كنيد ، اكنون خداى شما را از آن فاسق برهانيد . بر در سراى به خدمت همى باشيد كه به شما حاجت آيد . و لشكرگاه منصور بر لب دجله بود بدان در شهر روميه . پس چون شب اندر آمد بفرمود تا بو مسلم هم چنان با آن بساط به آب اندر انداختند . و اين كشتن بو مسلم روز پنجشنبه بود پنج روز مانده از ماه شعبان سال صد و سى و هفت . و منصور بفرمود تا انگشترى بو مسلم از انگشتش برون كردند و نامه نبشت به بو نصر از دهن بو مسلم كه آن همه بنه و خواسته را برگير و بيا . و نامه را بدان انگشترى مهر كرد . و ابو مسلم چون او را با بنه و خواست آنجا بگذاشت گفته بود چون مهر من به تو آيد ، خواسته ها برگير و بياور . بو نصر گفت : علامتى كن تا من بدانم كه مهر و نامهء تو است . گفت هر گه كه نامه نيمى به گل اندر بود مهر من بود ، و چون همه به گل اندر زده بود بدان كه آن نامه نه من نوشته ام و كسى ديگر نوشته بود . و اين كس ندانست جز اين دو تن . و چون منصور نامه نبشت از دهن بو مسلم همه مهر بتمامى اندر گل زد . چون نامه به بو نصر رسيد گفت : كردند كردنى ، و با آن سپاه و خواسته برخاست و به خراسان شد . و نيزك به حلوان بو مسلم را همى مشورت كرد كه بازنگرد . و اين خبر به منصور رسيده بود . آنگاه منصور نيزك را بخواند و گفت : تو بودى كه بو مسلم را همى گفتى باز مگرد آن وقت كه ما او را همى بخوانديم . گفت : يا امير المؤمنين ، نصيحت كردمش كه او مرا نيكو داشتى و نزديك من دستها بودش . چون مشورت خواست ، او را روا نديدم خيانت كردن . اگر امير المؤمنين مرا نيكو دارد اندر هيچ مشورت او را خيانت نكنم . منصور گفت : سخن راست تو گفتى . و مر او را نيكو همى داشت . ]